چند کلمه در شرح محتوای وب‌سایت...

نویسه جدید وبلاگ

ای خداوند!

 به علمای ما مسئولیت،
 و به عوام ما علم،
 و به مومنان ما روشنایی
و به روشنفکران ما ایمان، و به متعصبان ما فهم،
 و به فهمیدگان ما تعصب
، و به زنان ما شعور،
و به مردان ما شرف
، و به پیران ما آگاهی
، و به جوانان ما اصالت
، و به اساتید ما عقیده،
 و به دانشجویان ما نیز عقیده،
 و به خفتگان ما بیداری
، و به بیداران ما اراده،
 و به مبلغان ما حقیقت
، و به دینداران ما دین
، و به نویسندگان ما تعهد،
 و به هنرمندان ما درد
، و به شاعران ما شعور،
 و به محققان ما هدف،
و به نومیدان ما امید،
و به ضعیفان ما نیرو،
 و به محافظه کاران ما گستاخی،
 و به نشستگان ما قیام
، و به راکدان ما تکان
، و به کردگان ما حیات،
 و به کوران ما نگاه، و
 به خاموشان ما فریاد،
 و به مسلمانان ما قرآن،
 و به شیعیان ما علی
، و به فرقه های ما وحدت،
 و به حسودان ما شفا،
 و به خودبینان ما انصاف،
 و به فحاشان ما ادب،
 و به مجاهدان ما صبر،
 و به مردم ما خودآگاهی
، و به همه ملت ما، همت تصمیم و استعداد فداکاری و شایستگی نجات و عزت ببخش… علی شریعتی





نویسه جدید وبلاگ

متن نویسه...روزی پادشاهی چنین اندیشید که اگرهمواره می دانست کارهایش را درست در چه زمانی انجام دهد، و سر و کار داشتن با چه کسانی صحیح و با چه کسانی غلط است ، و از همه مهمتر اگر همواره می دانست مهمترین کاری که باید انجام دهد چیست، هرگز در هیچ چیز شکست نمی خورد.با چنین اندیشه ای بود که پادشاه در سراسر قلمرو خود اعلام کرد به هر کسی که به او بیاموزد چگونه بتواند لازمترین افراد را بشناسد، و چگونه بفهمد که چه کاری اهمیت بیشتری دارد پاداش بزرگی خواهد داد .دانشمندان نزد پادشاه می آمدند ولی پاسخهای مختلفی به پرسشهای او می دادند.در پاسخ به پرسش نخست برخی می گفتند شخص به شرطی می تواند زمان درست هر کاری را دریابدکه برنامه ای برای روز و ماه و سال خود تنظیم کند و به دقت طبق آن عمل نماید . به عقیده ی ایشان تنها از این طریق می توان هر کاری را در زمان مناسب انجام داد.
برخی میگفتند پیشاپیش نمی توان تصمیم گرفت چه کاری را باید انجام داد یا در چه زمانی باید انجام داد.به عقیده ایشان انسان نباید خود را چنان با تفریحات بیهوده سرگرم سازد که از کار دنیا غافل بماند بلکه باید به هر آنچه اتفاق می افتد توجه داشته باشد و هر کاری را که لازم است انجام دهد.
گروه سوم می گفتند پادشاه هر قدر هم که به آنچه می گذرد توجه داشته باشد ، غیر ممکن است که یک فرد بتواند زمان انجام دادن هر کاری را به درستی تعیین کند. به عقیده ی ایشان پادشاه می بایست انجمنی از خردمندان گرد آورد و به ضوابدید آنان عمل کند.
گروه چهارم می گفتند موضوعهای خاصی هست که به تصمیم گیری فوری نیاز دارد و فرصتی باقی نمی ماند تا ابتدا به شور بپردازیم و سپس تصمیم بگیریم که زمان مناسب برای انجام دادن کارها کدام است . شخص زمان مناسب هر کاری را درنمی یابد مگر آنکه پیشاپیش بداند چه اتفاقی خواهد افتاد و این چیزی است که فقط جادوگران می توانند بدانند. بنابراین این دانستن زمان مناسب هر کار شخص باید با جادوگران مشورت کند.
پاسخهای پرسش دوم نیز مختلف بودند برخی می گفتند افرادی که پادشاه بیشتر به آنان نیاز دارد وزیران او هستند . بعضی روحانیون را مهمترین افراد می دانستند و برخی دانشمندان را. بعضی دیگر نیز می گفتند جنگجویان مهمترین افراد هستند .
پاسخهای پرسش سوم، یعنی این پرسش که مهمترین کار کدام است ، نیز مختلف بودند . برخی میگفتند علم مهمترین چیز در دنیاست و برخی می گفتند مهارتهای نظامی مهمتر است و بعضی دیگر به جای آوردن فرایض مذهبی را مهمترین کار می دانستند.
پاسخها همه مختلف بودند. بنابراین پادشاه هیچ یک از آنها را نپذیرفت و به هیچ کس پاداش نداد.
او تصمیم گرفت برای یافتن پاسخ حقیقی پرسش هایش با زاهدی مشورت کند که به خردمندی مشهور بود.
زاهد جنگلی را که در آن زندگی می کرد هرگز ترک نکرده بود. و هیچ کس را جز مردم ساده به حضور
نمی پذیرفت . پادشاه لاجرم همچون مردم عادی لباس پوشید و پیش از آنکه به محل زندگی زاهد برسد از اسب پیاده شد و ملازمان رکابش را ترک گفت و خود تنها به نزد زاهد رفت .
زاهد داشت باغچه ای در جلوی کلبه اش می کند . وقتی پادشاه را دید به او سلام کرد و بی درنگ کندن زمین را از سر گرفت . مرد زاهد لاغر و ضعیف بود و هر بار که بیل خود را در زمین فرو می برد و توده ای خاک را زیر و رو می کرد به سختی نفس می کشید .
پادشاه به زاهد نزدیک شد و گفت : "ای زاهد دانا، من نزد تو آمده ام تا خواهش کنم پاسخ این سه پرسش را بدهی :چگونه بدانم به کدام زمان توجه کنم و نگذارم از دست برود تا بعدها افسوس آن را نخورم ؟لازم ترین مردم چه کسانی هستند که من باید بیشترین توجهم را به آنان معطوف دارم؟و مهمترین کار کدام است که نخست باید به آن بپردازم ؟"
زاهد به سخنان پادشاه گوش فرا داد . اما پاسخی به او نداد فقط به کف دستهایش تف کرد و کندن زمین را از سر گرفت . پادشاه گفت : " خودت را خیلی خسته کردی . بیل را به من بده تا من هم کمی کار کنم."
زاهد گفت : " متشکرم "، و بیل را به پادشاه داد و روی زمین نشست.
پادشاه دو ردیف از باغچه را کند و دست از کندن برداشت و باز پرسشهایش را تکرار کرد . زاهد پاسخی نداد. اما برخاست و دستهایش را دراز کرد تا بیل را از پادشاه بگیرد. گفت :"اکنون تو استراحت کن و من کار می کنم."
اما پادشاه بیل را به او نداد و کندن زمین را از سر گرفت . ساعتی گذشت ، و سپس ساعتی دیگر ، خورشید داشت در پشت درختان غروب می کرد که پادشاه بیل را در زمین فرو کرد و گفت :" ای مرد دانا ، من نزد تو آمده ام تا به پرسش هایم پاسخ دهی . اگر نمی توانی هیچ پاسخی به من بدهی بگو تا به خانه ام برگردم."
زاهد گفت :"کسی دارد به این سو می دود . بگذار ببینم کیست."
پدشاه به دور و بر نگاه کرد و مرد ریشداری را دید که از جنگل به سوی آنان می دود . آن مرد دستهایش را محکم روی شکم گرفته بود و خون از میان انگشتانش جاری بود . او تا نزدیک پادشاه دوید و سپس بیهوش شد و بی حرکت روی زمین دراز کشید . فقط ناله ی ضعیفی از او شنیده می شد.
پادشاه و زاهد لباس او را از تنش در آوردند. زخمی عمیق روی شکمش بود. پادشاه زخم را تا جایی که از دستش بر می آمد شست و آن را با دستمال خود و حوله مرد ی مرد زاهد بست.اما خونریزی بند نیامد. پادشاه بارها و بارها دستمال و حوله را که به خون آغشته می شد برداشت ، آنها را شست ، و دوباره زخم را بست.
وقتی خونریزی سرانجام قطع شد مرد زخمی به هوش آمد و آب خواست . پادشاه آب خنک آورد و جرعه ای به او داد.
حالا خورشید غروب کرده بود و هوا داشت سرد می شد. پادشاه مرد زخمی را به کمک زاهد به درون کلبه یرد و او را روی تخت خواباند. مرد زخمی چشمهایش را بست و آرام گرفت . پادشاه به قدری از راه رفتن و کار کردن خسته شده بود که در آستانه ی کلبه دراز کشید و به خواب رفت . او تمام آن شب کوتاه تابستان را چنان راحت خوابید که وقتی صبح از خواب بیدار شد مدتی طول کشید تا به یاد آورد در کجاست و مرد
غریبه ی ریشدار را به خاطر آورد که روی تخت دراز کشیده بود و با چشمان درخشانش مشتاقانه به پادشاه می نگریست .
مرد ریشدار هنگامی که دید پادشاه بیدار شده است و به او نگاه می کند با صدای ضعیفی گفت:" مرا ببخش."
پادشاه جواب داد: " من ترا نمی شناسم و چیزی نشده که تو را ببخشم ."
مرد گفت :"تو مرا نمی شناسی اما من تو را می شناسم . من دشمن تو بودم و سوگند خورده بودم که به تلافی کشتن برادرمو تصرف اموالم از تو انتقام بگیرم. می دانستم که تو تنها به دیدن زاهد آمده ای وتصمیم گرفتم هنگامی که بر می گردی تو را بکشم . اما چون روز سپری شد و تو بازنگشتی ، مخفیگاهم را ترک کردم و به جستجوی تو آمدم . اما به جای تو با ملازمانت رو به رو شدم .آنان مرا شناختند و به من حمله کردند و مرا زخمی نمودند . من از چنگ آنان فرار کردم اما اگر تو زخم مرا معالجه نمی کردی آن قدر از آن خون می رفت که می مردم من قصد داشتم تو را بکشم و تو جان مرا نجات دادی . اکنون اگر زنده بمانم و اگر تو بخواهی همچون بنده ای وفادار به تو خدمت خواهم کرد و پسرانم را نیز به همین کار امر می کنم. مرا ببخش"
پادشاه خوشحال شد که به آسانی با دشمنش صلح کرده است و نه تنها او را بخشید بلکه به او قول داد که اموالش را بازگرداندو پزشکان و خدمتکاران خود را بفرستد تا او را معالجه کنند و تیمار دارش باشند.
پادشاه پس از خداحافظی با مرد زخمی بیرون رفت تا زاهد را پیدا کند. و تصمیم گرفت پیش از آنکه مرد زاهد را ترک گوید برای اخرین بار از او بخواهد که پرسش هایش را پاسخ دهد. زاهد در حیاط زانو زده بود و در محلی که روز قبل حفر شده بود بذر می پاشید.
پادشاه به او نزدیک شد و گفت :"ای مرد دانا ، برای آخرین بار از تو می خواهم که پاسخ پرسش هایم را بدهی."
زاهد که زانو زده بود و به پادشاه نگاه می کرد که در برابرش ایستاده بود ، گفت :"پاسخ پرسش های تو داده شده است."
پادشاه پرسید: " چگونه پاسخ من داده شده است؟"
زاهد گفت :چگونه؟ آیا تو دیروز بر ضعف من رحم نکردی و این کشتگاه را برایم حفر ننمودی ؟ اگر تنها بر می گشتی آن مرد به تو حمله می کرد و تو افسوس می خوردی که چرا نزد من نمانده ای. پس مهمترین شخص من بودم و مهمترین کار نیکی به من بود و بعدف هنگامی که آن مرد به سوی ما دوید، مهمترین زمان هنگامی بود که تو از او مراقبت می کردی. زیرا اگر تو زخم او را نمی بستی ،بی آنکه با تو آشتی کند
می مرد. بنابراین او مهمترین شخص بود و آنچه تو برایش انجام دادی مهمترین کار . پس به خاطر داشته باش که فقط یک زمان اهمیت دارد و آن اکنون است زیرا فقط در این زمان است که ما می توانیم بر خود حاکم باشبم.و مهمترین شخص کسی است که با او هستی زیرا هیچ کس نمی داند آیا هرگز با شخص دیگری سر و کار خواهد داشت یا نه.و مهمترین کاراین است که به آن شخص خوبی کنی زیرا انسان فقط به همین دلیل به جهان آمده است."

لئوتولستوی
سه پرسش مترجم:پریساخسروی سامان





نویسه جدید وبلاگ

متن نویسه...

 

همین چند روز پیش، «یولیا واسیلی ‌‌‌‌اِونا » پرستار بچه‌‌‌هایم را به اتاقم دعوت کردم تا با او تسویه حساب کنم .به او گفتم:بنشینید«یولیا واسیلی ‌‌‌‌‌اِونا»! می‌‌‌‌دانم که دست و بالتان خالی است امّا رودربایستی دارید و آن را به زبان نمی‌‌‌آورید. ببینید، ما توافق کردیم که ماهی سی‌‌‌روبل به شما بدهم این طور نیست؟- چهل روبل .- نه من یادداشت کرده‌‌‌‌ام، من همیشه به پرستار بچه‌‌هایم سی روبل می‌‌‌دهم. حالا به من توجه کنید.شما دو ماه برای من کار کردید.- دو ماه و پنج روز- دقیقاً دو ماه، من یادداشت کرده‌‌‌ام. که می‌‌شود شصت روبل. البته باید نُه تا یکشنبه از آن کسر کرد. همان طور که می‌‌‌‌‌دانید یکشنبه‌‌‌ها مواظب «کولیا» نبودید و برای قدم زدن بیرون می‌‌رفتید.سه تعطیلی . . . «یولیا واسیلی ‌‌‌‌اونا» از خجالت سرخ شده بود و داشت با چین‌‌های لباسش بازی می‌‌‌کرد ولی صدایش درنمی‌‌‌آمد.- سه تعطیلی، پس ما دوازده روبل را می‌‌‌گذاریم کنار. «کولیا» چهار روز مریض بود آن روزها از او مراقبت نکردید و فقط مواظب «وانیا» بودید فقط «وانیا» و دیگر این که سه روز هم شما دندان درد داشتید و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچه‌‌‌ها باشید.دوازده و هفت می‌‌شود نوزده. تفریق کنید. آن مرخصی‌‌‌ها ؛ آهان، چهل و یک‌ ‌روبل، درسته؟چشم چپ «یولیا واسیلی ‌‌‌‌اِونا» قرمز و پر از اشک شده بود. چانه‌‌‌اش می‌‌لرزید. شروع کرد به سرفه کردن‌‌‌‌های عصبی. دماغش را پاک کرد و چیزی نگفت.- و بعد، نزدیک سال نو شما یک فنجان و نعلبکی شکستید. دو روبل کسر کنید .فنجان قدیمی‌‌‌تر از این حرف‌‌‌ها بود، ارثیه بود، امّا کاری به این موضوع نداریم. قرار است به همه حساب‌‌‌‌ها رسیدگی کنیم.موارد دیگر: بخاطر بی‌‌‌‌مبالاتی شما «کولیا » از یک درخت بالا رفت و کتش را پاره کرد. 10 تا کسر کنید. همچنین بی‌‌‌‌توجهیتانباعث شد که کلفت خانه با کفش‌‌‌های «وانیا » فرار کند شما می‌‌بایست چشم‌‌هایتان را خوب باز می‌‌‌‌کردید. برای این کار مواجب خوبی می‌‌‌گیرید.پس پنج تا دیگر کم می‌‌کنیم.در دهم ژانویه 10 روبل از من گرفتید...« یولیا واسیلی ‌‌‌‌‌‌اِونا» نجواکنان گفت: من نگرفتم.- امّا من یادداشت کرده‌‌‌ام .- خیلی خوب شما، شاید …- از چهل ویک بیست و هفت تا برداریم، چهارده تا باقی می‌‌‌ماند.چشم‌‌‌هایش پر از اشک شده بود و بینی ظریف و زیبایش از عرق می‌‌‌درخشید. طفلک بیچاره !- من فقط مقدار کمی گرفتم .در حالی که صدایش می‌‌‌لرزید ادامه داد: من تنها سه روبل از همسرتان پول گرفتم . . . ! نه بیشتر.- دیدی حالا چطور شد؟ من اصلاً آن را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا به کنار، می‌‌‌کنه به عبارتی یازده تا، این هم پول شما سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا . . . یکی و یکی..- یازده روبل به او دادم با انگشتان لرزان آنرا گرفت و توی جیبش ریخت .- به آهستگی گفت: متشکّرم!- جا خوردم، در حالی که سخت عصبانی شده بودم شروع کردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق.- پرسیدم: چرا گفتی متشکرم؟- به خاطر پول.- یعنی تو متوجه نشدی دارم سرت کلاه می‌‌گذارم؟ دارم پولت را می‌‌‌خورم؟ تنها چیزی می‌‌‌توانی بگویی این است که متشکّرم؟- در جاهای دیگر همین مقدار هم ندادند.- آن‌‌ها به شما چیزی ندادند! خیلی خوب، تعجب هم ندارد. من داشتم به شما حقه می‌‌زدم، یک حقه‌‌‌ی کثیف حالا من به شما هشتاد روبل می‌‌‌‌دهم. همشان این جا توی پاکت برای شما مرتب چیده شده.ممکن است کسی این قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نکردید؟ چرا صدایتان در نیامد؟ممکن است کسی توی دنیا این قدر ضعیف باشد؟لبخند تلخی به من زد که یعنی بله، ممکن است.بخاطر بازی بی‌‌رحمانه‌‌‌ای که با او کردم عذر خواستم و هشتاد روبلی را که برایش خیلی غیرمنتظره بود پرداختم.برای بار دوّم چند مرتبه مثل همیشه با ترس، گفت: متشکرم!پس از رفتنش مبهوت ماندم و با خود فکر کردم:در چنین دنیایی چقدر راحت می‌‌شود زورگو بود...
داستان کوتاه "متشکرم" : اثری از آنتوان چخوف






گزارش تخلف
بعدی